سردرگمم

درد های پوستی کجا درد دوستی کجا

فقط700تومن؟؟؟؟

  • پریسا سادات ..
  • يكشنبه ۳۱ تیر ۹۷
  • ۱۴:۵۷

من امسال تمام کتاب درسی و کار و برگه های خط خطی و هر چی کاغذذ داشتم جمع کردم ورداشتم  دادم به بابامگفتم که ببرن غرفه بازیافت مثل اینکه یه چیزی میدن جاش.بابام هم گذاشت پشت ماشینش گفت هر وق شد می بره.

امروز سر راه یه غرفه دیدیم بابام اون همه کتاب و برگه رو برد وقتی برگشت فقط ییه کیسه خیلی کوچیک کف دستش بود.

پرسیدم چی شد

گفت که وزن کرد شد 9 و خورده ای کیلو که 700تومن می ارزه 

بعد اون کیسه رو گرفتم از بابام توش دوتا دونه ژیلت گذاشته بودن:|

من برای اینکه خوش باشم که انگار چیزی نشده گغتم که ما واسه محیط زیست میدیم دیگه   این چیزا ارزش نداره

حالا هی بگید کتاباتونو بدید غرفه بازیافت

وافعا چه جوری حساب کردن 9 کیلو کتاب، هفتصد تک تومن؟؟؟؟

یه کتاب با تیکه هاییی جذااااااابــــــــــــ

  • پریسا سادات ..
  • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷
  • ۲۰:۲۹

« قهوه ی سرد آقای نویسنده »

تصویر مرتبط

این کتاب چاپ پنجاه و نهمشه 0-0

تکه هایی از متن کتاب:

* با خودم گفتم کاش سیگاری بودم،به نظرم سیگار آنچنان هم بد نیست،درسته بیماری های زیادی میاره ولی دشمن باحالیه.حداقلش اینه که در جواب پک هایی که بهش میزنی نمیگه،درست میشه یا چی بگم والا،پابه پات میسوزه...

* تو بارون پیاده برگشتم خونه،واقعا به قدم زدن زیر بارون نیاز داشتم،بارون آدم رو به دیوونگی میرسونه،یه چیزی فراتر از الکل،خوب میتونه هواییت کنه تا از آشفتگی های زمین رها بشی،حلال حلال.

* من بعد از سال ها زندگی کردن با این مردم فهمیدم که خطرناک تر از آدم هایی هیچ کتابی نخوندن ، آدم هایی هستن که فقط چندتا کتاب خوندن، اون ها دیگه خودشون رو از روشنفکرها میدونن و می خوان در مورد هر چیزی اظهار نظر تخصصی کنن، هر اتفاق یا داستانی رو به اون کتاب ها ربط میدن و از سطر به سطرش نقل قول میکنن.

* بهم گفت:"تا حالا شکار رفتی؟"گفتم"نه"گفت"من قبلا می رقتم.ولی دیگه نمی رم، آخرین باری که که شکار رفتم ، شکار گوزن بود،خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش،وقتی رسیدم بالا ی سرش هنوز جون داشت، نفس میکشید و با چشم هاش التماس میکرد،زیباییش مسخم کرده بود،حس کردم میتونه دوست خوبی واسه م باشه،می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسه ش درست کنم.اما خوب که فکر کردم فهمیدم که اینجوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هر وقت من رو ببینه یاد بلایی می افته که سرش آوردم،از نگاهش فهمیدم بزرگ ترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم."بعدش گفت"تو هیچ وقت نمیتونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی."

روزبه معین،نشر نیماژ

ماجرای من:|

  • پریسا سادات ..
  • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷
  • ۲۰:۲۸

امروز صبح تازه از مسافرت برگشتیم.رفتم حموم یه دوش حسابی گرفتم بعد یه صبحونه ی مشتی زدم.هی صبحونه ی هتل یادم میومد.فکر کردم الان معده ام تعجب کرده که این تادیروز صبحا سوسیس تخم مرغ و سیب زمینی سرخ کرده و نیمرو و املت میزد بعد امروز نشسته واسه من نون پنیر میخوره

بگذریم.رفتم کتاب جدیدی که خریده بود(قهوه ی سرد آقای نویسنده )رو برداشتم نشستم خوندم.یه چند فصلشو خودندم گفتم بزار یه سر به وبم بزنم.تا اومدم سمت وای فای ... برقا رفت:|

یه یک ساعتی گذشت حوصلم سر رفت گفتم بزار یه زنگی به رفیقم بزنم که تا سومین شماره رو گرفتم یه آقایی از پشت تلفن گفت:تلفن شما به دلیل پرداخت نکردن به موقع قبض قطع... آخه مرد مومن ما تو مسافرت چطوری قبضمونو پرداخت کنیم.

تا اینکه بالاخره برق اومد.اما من رفتم سراغ کارای دیگم دیگه.حالا الان تازه اومدم:)))

پ ن:بخش هایی از کتاب «قهوه ی سرد اقای نویسنده »در وب قرار داده خواهند شد.:))))

پ ن2:ماجده جونم غصه نخور : باشههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای فازی جون+خداحافظی

  • پریسا سادات ..
  • دوشنبه ۱۸ تیر ۹۷
  • ۱۸:۵۹

نتیجه تصویری برای اسکرپ بوک

فازی جون ممنون از پیشنهادت بابت درست کردن اسکرپ بوک 

خیلی حال میده 

ممنونم ازت

من وسیله و برچسب نخریدم براش،برا تزیینش خودم هرچی دلم بخواد درست میکنم.

منم به همه پیشنهاد میدم یه اسکرپ بوک درست کنن 

اسکرپ بوک یعنی دفتر علاقه های من یا یه همچی چیزی

ما داریم میریم مشهد فعلا خداحافظ همتون


پ ن:عکس برا خودم نیس از نت برداشتم.

اییییی بابا...!

  • پریسا سادات ..
  • يكشنبه ۱۷ تیر ۹۷
  • ۱۶:۵۰

آدم های ضعیف انتقام می گیرند

آدم های بزرگ می بخشند
آدم های باهوش نادیده میگیرند
اما ما فقط فحش میدیم والا حوصله داری

تابستووووون مزخرف

  • پریسا سادات ..
  • شنبه ۱۶ تیر ۹۷
  • ۲۱:۰۳

تا اینجا تابستون برام خیلی مزخرف و حوصله سر بر بود به جز یه روزش که خونه ی دوستم دعوت بودم.

هروقت حوصلم سر میرفت میومدم اینجا که خودتون میتونید ببینید تاریخاشو.

اینجام مسخره بود.وقتای حوصله سر بر یه طرف رفتنای شما یه طرف رفتن سپیده زهرام یه طرف تهدیدای منصوره و ماجده یگانه واسه رفتنم یه طرف کل کل های بهرنگ خان هم یه طرف دعوا های شمام یه طرف 

گاهی میگم کاش الان موقع مدرسه بود که موقع امتحانا و درس پرسبدنا یادم میاد 

تابستون مزخرف...!

جداییـــ...!

  • پریسا سادات ..
  • شنبه ۱۶ تیر ۹۷
  • ۱۷:۰۲

هر جدایی یه آدابی داره.

وقتی همه چیز تموم میشه،

یه چیزایی له میشه و از بین میره،

یه چیزایی هم میمونه و خاطره میشه.

یه چیزایی رو باید پس داد،

یه چیزایی رو هم باید پس گرفت...!

دیالوگی از فیلم «دردسر های عظیم2»

پرسید : چگونه ای؟
گفتم : چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یک بر تخته ای بمانند؟
گفت : صعب باشد.
گفتم : حال من هم چنین است!
«عطار»
پیام های کوتاه