سردرگمم

درد های پوستی کجا درد دوستی کجا

به بهانه‌ی چالش کمک از ما نوشتن از شما:)

يكشنبه, ۸ تیر ۱۳۹۹، ۰۸:۰۵ ب.ظ
نویسنده : گن‍ ‍دم

آماده‌ی آماده بودم

می‌دانستم که دقیق چه بگویم

چه کنم

و حتی حالت چهره‌ام چطور باشد

همه چیز را تصور کرده بودم

تمام حرف ها

حالت ها

جلو رفتم

گفتم: سلام!

اما او نشنید

حواسش پرت بود

و رفت...

به همین سادگی!

من ماندم با تمام حرف‌هایم

و تمام چیزهایی که باید می‌گفتم

اما نشد

حرف هایم مانند تخم مرغی شد که قبل از جوجه شدن شکست

و چایی که سرد شد

حرف هایم بر زمین ریخت و له شد

و او دورتر شده بود

دور

دور

آن‌گاه من ماندم و خیال او...!

بی‌کلام

لینک چالش

فرزند خاک

شنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۱۵ ب.ظ
نویسنده : گن‍ ‍دم

کسی خودش را به آغوش باد می‌سپرد

و دستانش را برای گرفتن محبت از سوی خاک می‌گشود

و طبیعت آخرین بهار قرن

عطر دل انگیزش را به او ارزانی می‌داشت

چه ستم ها که به زمینش کرده بود

چه ظلم ها که به طبیعت روا داشته بود

اما طبیعت

همچون مادری مهربان او را بخشید

و دستان پر مهرش را در مقابلش گشود

او

سرشار از عشق مادری که طبیعت نام داشت

خودش را به آغوش باد می‌سپرد...

بی‌کلام

چه حسی دارد زمانی که می‌دانی چیستی؟

جمعه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۹، ۰۸:۵۰ ب.ظ
نویسنده : گن‍ ‍دم

وقتی راهت را انتخاب کرده‌ای

وقتی مطمئنی که می‌خواهی چه کنی

چه حسی دارد؟

زیرا من هیچ وقت تجربه‌اش نکرده‌ام

همیشه درمیان انتخاب‌های بی شماری سرگردان و ویلان افتاده بودم

و دستی نبود برای گرفتن

و دستی نبود برای یاری

اما بودند دستانی در طلب بوسیدن

من اما چگونه برخاستم؟

آه یادم هست

دستم را بر شانه‌ام کوفتم:

بلند شو دختر، 

اینجا مهر و محبت را ارزانی نمی‌دارند به تو

به خصوص زمانی که افتاده ای

و حتی اگر هم ارزانی بدارند

تو نپذیر

زیرا تو تا اینجا تنها بودی و از این به بعد هم تنها خواهی بود

اگر بپذیری، بد عادت می‌شوی

همیشه لنگ محبت می‌مانی

و تنها در کوچه باغ های غم قدم می‌زنی

و نمی‌فهمی که چیست معنای زندگی

چون حس می‌کنی که چیزی کم است

و نمی فهمی که، که بودی و برای چه

می‌دانم که می‌گویی: الان هم که نمی‌دانم!

ولی تو راهت را برو

تو باید بلند شوی

چون تا راهت را نرفته‌ای، هرگز نخواهی فهمید که دلیل وجودت چه بود!

پس بلند شو،

بلند شو که گدای محبت نشوی...!

بی‌کلام