سردرگمم

درد های پوستی کجا درد دوستی کجا

سردرگمم

درد های پوستی کجا درد دوستی کجا

سردرگمم

پرسید : چگونه ای؟
گفتم : چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یک بر تخته ای بمانند؟
گفت : صعب باشد.
گفتم : حال من هم چنین است!
«عطار»

پیام های کوتاه
آخرین نظرات
نویسندگان

زندگی کن

ای مهربان!

اگر کسی تو را با تمام مهربانی ات دوست نداشت،دلگیر مباش!که نه تو گناهکاری و نه او.

آنگاه که مهر می ورزی،مهربانی ات تو را زیباترین معصوم دنیا میکند;پس خود را گناهکار مبین.

من،عیسی نامی را می شناسم که ده بیمار را در یک روز شفا داد و تنها یکی سپاسش گفت...!

من،خدایی را میشناسم که ابر رحمتش بر زمین و زمان باریده ; یکی سپاسش می گوید و  هزاران نفر کفر...!

پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند ، از تو برای مهربانی ات قدر دانی کنند;از ناسپاسی هایشان مرنج و در شاد کردن دل هایشان بکوش...که این روح توست که با مهربانی آرام می گیرد.

تو با مهر ورزیدنت بال و پر میگیری...

خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد...

به راهت ادامه بده...

دوست بدار، نه برای آنکه دوستت بدارند ; تو به پاس زیبایی عشق،عشق بورز و دوست بدار و جاودانه باش.

بر گرفته از کتاب زندگی کن/جلد دوم

۷۰ نظر لایک ۲۷ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۱۲:۵۰
پریسا سادات ..
زندگی
هر کسی صلوات میفرسه توی نظرهای این بخش شروع کنه ازعدد 1 که اولین نفر صلوات خودشو فرستاده فقط عدد بزنید:)
ببینم چقدر صلوات جمع میشه :)
اگه دوست دارید توی وبلاگاتون اینوپست ثابتکنید :)
اینم اولین صلوات :الهم صلی علی محمد وال محمد
کار خیلی سختی نسیت.

برا همشون دعا کنید:(

موضوع انشا : وقتی بزرگ شدید میخواید چه کاره شوید؟

کودک سرطانی : به نام خدا ، من بزرگ نخواهم شد ...

:(

پ ن:کپی شده از  فرشته ی بی بال 

صلوات های جمع شده تا حالا:1238 تا

۴۳ نظر لایک ۲۳ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۳
پریسا سادات ..

رفتم تو مسابقه ی داستاننویسی مدرسه شرکت کردم

آخه یکی نیس بگه توفقط نوشتنو دوست داری اما یه ذره بلد نیستی بنویسی برای چی شرکت میکنی؟

موضوعش آزاد بود .موضوع؟؟

گفتن تا آخر آذر تحویل بدیم:|

من ننوشتم خدایا..!


امتحان ریاضی رو شدم نوزده و هفتادو پنج . اصن الکیا ورداشتم این جواب آخر سوالو جلوش به جای اینکه بنویسم 23/18 نوشتم:23/14

:|


#پریسا دیوانه است

#پریسا حواس پرت است

۱۸ نظر لایک ۵ ۲۰ آذر ۹۷ ، ۱۹:۲۰
پریسا سادات ..

اومدم تاریخ تولدمو توی جیمیل درست کنم بعد سیزده سال رو که وارد کردم یهو گفت:حساب شما غیرفعال است. اصلا حواسم نبود گوگل کمتر از چهارده رو حساب نمی کنه:| بعدش رفتم درستش کنم. گفت که عکس کارت شناسایی معتبر بفرستید:| هیچی دیگه منم که کارت شناساییم کجا بود؟؟ اصلا مگه اطلاعات درست به گوگل دادم که کارت شناسایی بدم؟؟ بعدش گوگل گفت که اگه درستش نکنید جیمیلتون تا 29 روز دیگه حذف میشه

تمام ایمیل هام پاک شد:|

(نه که کسی توی مجازی بهم تولدامو تبریک نمی گه برا همین دیدم گوگل بهتون تبریک میگه تولدتونو ، منم گفتم برم تاریخ تولدمو درست کنم به منم تبریک بگه اینطوری شد:(  تبریک تولد به ما نیومده، سوپرایزم به ما نیومده ، همیشه وقتی یع سریا میخواستن غافلگیرم کنن خودم میفهمیدم، اصلا بلد نیستن غافلگیر کنن)

پی نوشت:کسی میدونه چطوری ایمیلمو توی بیان عوض کنم؟؟؟

۲۰ نظر لایک ۵ ۱۵ آذر ۹۷ ، ۲۳:۳۹
پریسا سادات ..

همین طوری دلم خواست یه چالش بذارم. از برچسب های زردتون عکیس بگیرید و توی وبتون منتشر کنید.

قانون مهمش اینه که قبل از عکس گرفتن متنشو عوض نکنید:دی

خودم اول شروع میکنم:)

۱۵ نظر لایک ۳ ۱۴ آذر ۹۷ ، ۲۰:۴۴
پریسا سادات ..

۴ نظر لایک ۰ ۱۴ آذر ۹۷ ، ۲۰:۰۸
پریسا سادات ..

وقتی گلی را دوست دارید ، آن را میچینید.

اما وقتی عاشق گلی هستید هرروز آن را آبیاری میکنید.

این است فرق بین دوست داشتن و عاشق بودن!

چارلی چاپلین

۱۳ نظر لایک ۸ ۱۲ آذر ۹۷ ، ۱۹:۰۸
پریسا سادات ..

امروز:

زنگ اول علوم داشتیم قبل از اینکه معلممون بیاد یکی گفت : کسایی که مسابقات رو شرکت کردن(احکام و صحیفه و نهج البلاغه و تفسیر) بیان پایین کتاباشونو بگیرن .

منم رفتم پایین نیم ساعت پایین بودم وقتی اومدم بالا یه نیم ساعتی گذشته بود و معلم درس رو داده بود و داشتیم کتاب کار حل میکردیم:|

زنگ دوم کاروفناوری بود . معلم گفت برای پودمان چاپ به همه از 5 نمره،1 داده و من و آریانا به این نتیجه رسیدیم که بریم یه طرح دیگه رو چاپ بزنیم:|

زنگ سوم هم ریاضی بود. دیروز امتحان ریاضی داشتیم از 15 نمره بود . خانم رشیدی داشت امروز سر کلاس برگه ها رو صحیح میکرد نمره ی بعضیا رو بلند میخوند و بعضیارو نمیخوند و بهشون میگفت برن پیشش که بگه بهشون. تقریبا نیمی از کلاس برگه شون صحیح شده بود برای من هنوز صحیح نشده بود. داشتیم تمرینا رو حل میکردیم . من آریانا یه سوال پرسیدیم از این سوالای خود کتاب که خیلی مزخرفه بعد خانوم رشیدی گفت که نابغه ها این اینطوری حل میشه...(و توضیح داد)

بعد مشقا رو گفت که چیارو حل کنیم . بعد گفت هفته ی بعدی یه امتحان داریم از سه تا فصل اول که هماهنگه یعنی کل مدرسه امتحان ریاضی باید بدن. 

زنگ آخر مثل اینکه پایین جلسه بود با دانش آموزا درر باره ی فضای مجازی اما چون ما ریاضی داشتیم خانوم رشیدی اجازه نداد بریم پایین. پنج نفر رفته بودن پایین که صندلی ها رو بچینن بعد وقتی اومدن بالا یکی شون کمرشو گرفته بود. بعد متوجه شدیم که طرف میخواسته بشینه روی صندلی بعد اون یکی صندلی رو از زیر کشیده اونم پرت شده رو زمین... بعد وقتی خانوم رشیدی اومده سرکلاس پرسیده بود که چرا اینطوری راه میری اونم گفت که یکی صندلی رو کشیده و اونم پق...

راستی امتحانه از 15 نمره بود.

بعدش بالاخره خانوم رشیدی برگه ی منو صحیح کرد و گفت:پریسا 14/75 شده.

منم پرسیدم: چی رو غلط نوشتم؟

خانوم رشیدی گفت: بچه ها بزنمش؟

بچه ها:آره خانوم     :|

خانوم رشیدی : بیا ببین...

توی معادله ام صورت سوالو غلط نوشته بودم یعنی باید 162 مینوشتم ولی 160 نوشته بودم:|

بعد رفتم نشستم . 

خانوم : یه نفر دیگه هم همین غلطو نوشته بذار ببینم کی بود...هستی(بغل دستیم)

بعد خانوم برگه هامونو بهمون آورد نشون داد (البته هستی 13/25 شده بود من14/75)

بعد گفت  که از من 25 صدم کم کرده از هستی 75 صدم. بعد گفت:کدومو به کدوم برسونم؟

ما هم هیچی نگفتیم

بعد زهرا از اون جلو گفت : کدوم از رو کدوم تقلب کرده؟خخخخ

بعد خانوم رشیدی یکم یهمون نگاه کرد ما هم به برگه هامون بعدش گفت:اصلا به هردوتاشون صفر میدم.

بعد رفت توی دفترش نمره گذاشت:|

من و هستی بهت زده بودیم که برا چی؟؟؟ من همون موقع عینکمو در آوردم که قیافه خانوم رشیدی رو نبینم بعد شروع کردم مشقامو نوشتن و اصلا به توضیحات خانوم گوش ندادم. هستی هم یه  برگه در آورد یه مدادم برداشت شروع کرد به خط خطی کردن. هر دوتامون دیگه به خانوم رشیدی نگاه نمی کردیم. کلی از زنگ گذشته بود.بعد خانوم گفت: الان دارم برگه ی فیاض رو صحیح میکنم....

بعد نمره شو گفت که یادم نیست چند شده بود.

خانوم رشیدی: انقدر بدم میاد دانش آموز راه حلو درست نوشته،درست حل کرده ،بعد صورت سوالو غلط نوشته مثل و فیاض و اون دوتا که نشستن

بچه ها:خانوم واقعا بهشون صفر دادین؟

خانوم رشیدی: الان اون عینکشو برداشته که مثلا منو نبینه؟ 

من وهستی مشغول به کار خودمون بودیم و طوری نشون میدادیم که مثلا گوش نمیدیم.

خانوم رشیدی:الان مثلا این دوتا ناراحتن؟ خوب بذار یه چیزی بگم خوشحال شن، به هستی هم نیم نمره دادم شد 13/75 پریسا هم که همون 14/75 

من و هستی: :|

بعد من دیدم مشقای ریاضیم تموم شد! هستی هم برگه ش کاملا خط خطی شد بعد بگه رو برداشت زیرش کتاب ریاضیش بود . برگه هه که وسطاش پاره شده بود هیچ، کتاب هستی هم خط خطی و پاره شده بود!!!!

یعنی ما انقد بی اعصاب شده بودیم...!

بعد آریانا گفت:دیدی گفتم خانوم رشیدی بهتون صفر نمیده..

آخرش که زنگ خورد درسا اومد گفت:ببخشید همش بهت فحش میدادما ، خیلی ناراحت شدم وقتی گفت بهت صفر میده،ببخشیده باشه؟ 

منم طبق معمول:اشکال نداره بابا من که عادت کردم درسا:) ناراحت نمیشم توی راحت باش فحشتو بده نفریناتم بکن:)


و این گونه بود که ما نمره گرفتیم:)

پ ن:پس از مدت ها یه روزنوشته ی طولانی:* حال کردین اصن؟؟

:))

۱۳ نظر لایک ۳ ۰۷ آذر ۹۷ ، ۱۸:۰۲
پریسا سادات ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۷ آذر ۹۷ ، ۱۸:۰۰
پریسا سادات ..


سلام بچه ها، خیلی دلم براتون تنگ شده بود،اومدم بهتون سر بزنم دیدم اسم یگانه رو پیدا نمی کنم فهمیدم پاک کرده رفته، ماجده هم رفته مثل خیلی وقتایی که رفت(نمیدونم چرا دیگه عادت کردم به این رفتناش،شاید چون میدونم که برمیگرده ولی خداییش خسته شدم از این که هی میره) حالا بی خیال ،خودتون چطورید؟؟ ما رو که تحویل نمی گیرید مهم نی

نوشتنم میاد ولی چیزی ندارم که بنویسم...(همش حس میکنم یه موجود اضافی ام اومدم اینجا آرامشتونوو به هم زدم معذرت)

همش این بیت فاضل نظری جان میاد توی ذهنم:

روزی همین مردم که سنگم میزنند از رشک

نام مرا با اشک روی سنگ می خوانند


عاشق شعرای فاضل نظری شدم،مثلا همین الان عاشق این شعرش شده ام:

مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست

جهنمی شده ام،هیچ کس کنارم نیست


نهال بودم و در حسرت بهار! ولی

درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست


به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من

به جز مبارزه با آفریدگارم نیست


مرا ز عشق مگویید،عشق گمشده ای ست

که هرچه هست ندارم! که هرچه دارم نیست


شبی به لطف بیا بر مزار من شاید...

بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست



اگه دوست ندارید وبو ،منو مهم نیس قطع دنبال کنید، آمار قطع دنبالم رفته بالا :)


هیچ وقت نفهمیدم که من چی کار کردم که مستحق یه سری رفتارا باشم، من جین ایر رو خوندم و همون موقع تصمیم گرفتم که کاری نکنم که مستحق رفتارای ... باشم. البته خوب باید مثل جین ایر بیخیال باشم چون میدونم کاری نکردم که مستحق این کارا باشم:)


ممنون از آقا ابوالفضل که حس میکنم مطالب رو میخونن و لبخند میذارن یا یه کامنتی چیزی مینویسن(چقدر شما آنلاینید،بیکاریدا :))


مپرس حال مرا روزگار یارم نیست

جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست...


عجب...



از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش

چاره ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟


...


کنج قفس می میرم و این خلق بازرگان

مرگ مرا چون قصه ها نیرنگ می خوانند


..


غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است

تا شکوفا نشده، بشکن و پرپر گردان

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟

مرگ حق است،به من حق مرا برگردان


.


شادم تصور می کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند




زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای

از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست


:)

بخند زندگی اونقدر طولانی نیست که وقتتو با ناراحتی پر کنی:)

۱۳ نظر لایک ۴ ۰۳ آذر ۹۷ ، ۲۱:۰۷
پریسا سادات ..

از صلح می گویند یا از جنگ می خوانند؟!

دیوانه ها آواز بی آهنگ می خوانند


گاهی قناری ها اگر در باغ هم باشند

مانند مرغان قفس دلتنگ می خوانند


کنج قفس می میرم و این خلق «بازرگان»

مرگ مرا چون «قصه ها» نیرنگ می خوانند


روزی همین مردم که سنگم میزنند از رشک

نام مرا با اشک روی سنگ می خوانند


این ماهی افتاده در تُنگ تماشا را

پس کی به آن دریای آبی رنگ می خوانند؟!


فاضل نظری

+آیا کسی هست که ما را آدم حساب کند؟؟

۴ نظر لایک ۳ ۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۹:۳۶
پریسا سادات ..


به انتهای جاده مینگریست

انتهایی که از نظر ها پنهان بود

شاید آرزویش رسیدن به آخر این جاده بود

انتهایی که حتی معلوم نبود وجود داشته باشد

شاید این راه نبود که قرار بود پایان گیرد بلکه او بود...


+پاییز رنگ های آتشین را بلعیده بود

فقط مانده بود قلب های آتشین را برباید

البته نه آن قلب هایی که آتش می انداختند

بلکه آنهایی را که آتش میگرفتند...


++عروسکت را بچسب دخترک

به چه دلخوش کرده ای؟

به خزان آتش انداز؟

یا به برگ های که شیره ی جانشان را کشیده اند؟

آنها را زیر پا لگد می کنی و میخندی؟

به یاد داری روزی را که به تو جان بخشیدند؟

آه

نه

به یاد نداری

مشکلی نیست

آدمی زاد است دیگر

فراموش میکند

عروسکت را یچسب دخترک:)

۱۲ نظر لایک ۶ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۲۱:۰۰
پریسا سادات ..