سردرگمم

گمشده در میان رویا

هم فیلم

چهارشنبه, ۲۶ خرداد ۱۴۰۰، ۰۱:۲۶ ب.ظ
نویسنده : شی‍ ‍فته

فیلم Saving Mr. Banks (نجات آقای بنکس) رو انتخاب کردم که باهم ببینیم. توی آپارات هم هست و کاملاااا راحت میتونین ببینین. تا سه شنبه (یعنی دوم تیر) که بعدش باهم راجبش حرف بزنیم.

مثل  اینکه فیلمش یه ارتباطی به فیلم مری پاپینز هم داره، اگه  دوست داشتین اونم ببینین، ولی نبینین هم اشکالی نداره. 

منتظرتونم:"))


بچه ها از این به بعد دیگه پستای این  بخش توی صفحه ی اصلی نمیاد. یه منو میذارم بالای وبلاگ و پستای "هم فیلم" میره اونجا.

فیلم کنار هم

سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۴۰۰، ۰۷:۳۳ ب.ظ
نویسنده : شی‍ ‍فته

سلام بچه ها، امیدوارم حالتون خوب باشه. راستش امروز که داشتم یکی از پادکست های جافکری رو گوش میدادم (لینکشو براتون توی پی‌نوشت میذارم که اگه خواستین سر بزنین و گوش بدین) به ذهنم رسید که بیام یه کاری کنم. گفتم من که اینهمه فیلم میرم میبینم، حالا چرا یه جمعی باهم فیلم نبینیم و نظراتمونو باهم به اشتراک نذاریم؟ 

میدونین منظورم اینه که بیایم تا یه تایم مشخصی، مثلا تا سه شنبه، یه فیلمی رو همه ببینیم و بعدش زیر یه پستی که مخصوص اون فیلم میذارم، بیایم راجب فیلم نظراتمونو بگیم. منظور من خیلی بحث تخصصی و اینا نیست، مثلا نظر حسی خودمون راجبش. بعد میتونیم بگیم که چه رنج از مردم بیشتر خوششون میاد از این فیلم ، حتی بگیم که صحنه داره یا نه (میشه با خانواده دید یا نه) حتی اگه کسی سانسور شده میبینه بگه که چقد سانسور روی داستان فیلم تاثیر داشته، یا اگه کسی دوبله میبینه بگه که چه دوبله ای دیده و اون دوبله خوب بود یا نه. میتونیم داستان فیلم رو یا شخصیت های فیلم رو هم باهم نقد کنیم و نظرمونو راجب رفتارشون بگیم. 

در آخر هم من به جمع بندی از کل کامنت ها رو به شکل جامع و مفید توی پست میذارم و یه جورایی راهنمایی میشه برای کسایی که میخوان فیلم رو ببینن و همین طور خودمونم بیشتر از اون فیلم یه چیزی گیرمون میاد.

اگه دوست دارین که همراهی کنین، لطفا توی کامنت بگین . پیشنهادی هم داشتین حتما بگین.

باز یه پست دیگه میذارم و بیشتر توضیح میدم فقط اول باید ببینم کسی پایه هست یا نه.


پی‌نوشت: صفحه اینستاگرام جا فکری. بچه ها جافکری واقعا پادکست هاشون مفیده، حتما استفاده کنین.

این‌بار برنگرد

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ۱۲:۲۹ ق.ظ
نویسنده : شی‍ ‍فته

انگشتام رو لای موهام پیچ و تاب میدم

صدای آهنگ توی گوشم میپیچه:

"دنبال من بگرد ولی... این بار برنگرد..."

یه قطره اشک از گوشه ی چشم سمت چپم سُر می‌خوره

میاد میشینه روی گونه‌م

گونه‌م سرخ می‌شه

قطره ی کوچولو رو هُل میده پایین

میفته روی خط لبخندم

قطره ی کوچیک می خواد از کنار لبم سر بخوره

اما لبم جمع میشه توی خودش

اشک آروم میاد میشینه گوشه لبم

ولی من طبق عادت قدیمی

که موقع ناراحتی لب پایینمو میجوم

قطره اشک را هم می نوشم

اشک در تمام دهانم می‌پیچد

شور می‌شوم..

"... اینجا برای تو هیچ چیز جز من و گیتار و گریه نیست..."

پیچ و تاب

شنبه, ۲۲ خرداد ۱۴۰۰، ۰۱:۲۱ ق.ظ
نویسنده : شی‍ ‍فته

بچه که بودم ، 

همه به موهای پرکلاغی صافم حسودی می‌کردن.

موهای صافی که حتی اگر گره میزدمشان

در عرض یک ثانیه باز می‌شدند.

تا اینکه کم کم شخصیت ساده ی کودکانه ام

تبدیل به شخصیت پیچیده ای نوجوان شد

بعد فهمیدم موهایم زیادی پف کرده اند

و یک روز از حمام آمدم

و موهایی فرفری روی کله‌ام دیدم

عجیب بود

اما حقیقت داشت

موهایم مانند شخصیتم پیچیده شده بودند!

با اینکه گاهی دلم برای موهای صاف و بدون گره‌ام تنگ می‌شود

اما فر هایم را بیشتر دوست دارم

آنها هر روز استایل خاص خودشان را دارند

هیچ وقت بدون حالت نیستند

می توانم آنها را به هر شکلی که میخواهم در بیاورم

و آن فرهای کوچکی که از کش موهایم می زنند بیرون...

آنها همیشه لبخند میزنند!

باران چشم‌هایش

جمعه, ۲۱ خرداد ۱۴۰۰، ۰۲:۳۰ ق.ظ
نویسنده : شی‍ ‍فته
به لبانم چشم دوخته و منتظر جواب است.
چیزی ندارم بگویم
اما درون چشمانش که زل میزنم
بغضی پشت چشمهایش میبینم.
او منتظر است تا چیزی بگویم و منفجر شود.
آنگاه دیوار از خون گریه هایش سرخ خواهند شد!
اما من هیچ نمیگویم.
داد می‌کشد
هوار می‌زند
اما بهانه دستش نمی دهم.
سکوت میکنم
مانند همیشه.
بعد او را به حال خود رها می‌کنم و از اتاق بیرون می آیم.
اما همه جا تیره و تار است.
راه خروجی نیست.
صدای فریادش را می‌شنوم.
از من جواب میخواهد تا بزند زیر گریه.
برمیگردم
نگاهش میکنم
چشمانش سرخ شده
لب و چانه اش میلرزند
وقتی حرف نمیزنم بیشتر عصبانی می‌شود
دیگر جوابم براش فرقی نمیکند
او می بارد
و من او را با اشکهایش تنها می گذارم.
می دوم به سمت پنجره
و برای نفس کشیدن تقلا می‌کنم
دستم را از پنجره بیرون می‌آورم
باران قطع شده
اما صورت من هنوز خیس است.

شدوهانترز*یک سری فانتزی که حسرت تمام شدنش بر دلم ماند*

پنجشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۹، ۰۴:۴۵ ب.ظ
نویسنده : شی‍ ‍فته


سلااامD": 

اول بگم که من عاشق فیلم و سریالم، هنوز خودمو فیلمباز نمیدونم ولی به زودی میشم، حالا ببینین کی گفتم=) بعد اینکه عاشق کتاب نیز هستمااا اصلا کتاب منو به این راه کشوند (#رفیق_ناباب) و بیشتر از همه عاشق ژانر... فانتزیمممم*برف های شادی به اطراف میپاچد:"*  یعنی میمیرم برای این ژانر. خوب حالا بریم سراغ سریال:"))


خلاصه:

کلری فری دختریه که توی روز تولد هجده سالگیش، متوجه میشه که اون یک انسان معمولی نیس، بلکه یه شکارچی سایه‌ست که وظیفه‌ش محافظت از انسان ها در برابر اهریمن‌ها و موجودات دنیای زیرینه... 


سریال توی سه فصل ساخته شده و کلا ۵۵ قسمته *کاش بیشتر بود.. کاش* 


انتخاب بازیگراش خیلی خوبه، من عاشق بازیگراشم، به جز بازیگر شخصیت اصلی:/// *وبلاگ خودمه، دلم میخواد نظرات شخصی ول کنم وسط معرفی فیلم"-"* باید فیلمو ببینین وگرنه نمیفهمین چی میگمD": 


فصل اولش ضعیفه، به چند دلیل: 

همش کلری رو نشون میده=/

همش به کراش من ظلم میشه:"

همش جیس عوضی بازی در میاره.

سایمون خیلی گیر میده:/

به بقیه شخصیت های فیلم توی اوایل فصل یک خیلی خوب پرداخته نمیشه.  

*الان که فکر میکنم تنها دلیلی که از فصل یک خوشم نمیاد، موارد خط خورده‌سD":* 

راستش من میخواستم وسطای فصل یک فیلمو ول کنم، ولی خداروشکرر رفیق جانم نذاشت:")))*  مرسی:)♡ * بهتون پیشنهاد میکنم از همون اول فیلم روی الک کراش بزنین که تا آخر فیلم، با خیال راحت بشینین ببینینD: نخیرم به کراش من کاری نداشته باشین، برین سر خونه زندگیتون=/


این سریال نمیدونم چرا خیلی معروف نشده، ولی یه سری جایزه برنده شده، یکی به عنوان بهترین سریال فانتزی، یکی هم متیو داداریو گرفته برای بهترین نقش فانتزی* همینارو یادمه الان""*

نمیدونم چرا توی imdb  امتیازش ۶.۴ بود، ولی به اون توجه نکنین، ممنون:))


این فیلم از روی کتابهای پرفروش کاساندرا کلر ساخته شده، و فکر کنم حدود هفت هشت جلدی باشه، به همراه یه مجموعه های دیگه که مرتبط به همین سری هستن و یه سری اسپین اف

به نظر من کتاب ها رو رها کنین و برین سراغ فیلم:/ (اگه از قبل تر تر منو میشناختین، میدونستین که این حرف از من واقعا بعیده، منی که به همه میگفتم دایورجنت رو اول کتابشو بخونین، فیلمش اونقد جذاب نیست و کلا فیلمارو اول کتابشو بخونین توروخدا. ببینین چیشده که میگم کتابو بیخیال بشین"-")

به چند دلیل:

روند اتفاقات توی کتاب خیلی سریعه! اونقدر که مزه اتفاقا رو نمیفهمی.

شخصیت اصلی که یهویی وارد یه دنیای ناشناخته میشه، توی کتاب جوریه که انگار همه چی رو میدونه:/ 

مشکلات ترجمه...

و اینکه توی فیلم یه سری شخصیت ها هستن که توی کتاب اصلا وجود ندارن:/ اون شخصیتا نیز خیلی وجودشون بنظرم لازمه...


و اینکه...

امیدوارم هموفوبیک نباشین، اگه هستین لطفا لطفا سمت سریال مورد علاقه‌ی من نرین، باتشکر فراوان:" 


+گفتم اولین معرفی سریالم رو با این سریال عشق شروع کنم:")) بله در حال حاضر میتونم برای این فیلم بمیرم...:"))))

دختر کهکشان

دوشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۹، ۰۲:۱۸ ق.ظ
نویسنده : شی‍ ‍فته

روزی روزگاری، درمیان ستارگان، دختری زندگی می‌کرد که تنها و تنها بود در میان این کهکشان ها. او هرروز از سیاره‌ی کوچکش که چند متر بیشتر نبود، به ستاره‌ها سفر می‌کرد. ساعتی با ستاره‌ی دنباله دار، ساعتی با ستاره‌ی چشپک زن، دقایقی با سیاره‌ی سرخ و ثانیه‌ای با ستاره‌ی درحال مرگ! 

او برایشان اسم می‌گذاشت، شاد  ناراحت، آشفته ... به همین سادگی. اولین کلمه ای که پس از دیدن هر ستاره‌ به ذهنش می‌رسید، نام آن‌جا می‌شد. ستارگان عروسک‌هایی بودند در دستان دختر تنها. 

یک روز که از میان ستارگان گذر می‌کرد، به یک سیاره‌ی خیلی کوچک رسید. حتی می‌ترسید اگر قدم‌هایش را رویش بگذارد، خرد شود. برای همین با کمی فاصله، ایستاد و به آن خیره شد. ریزه... اما دلش برای سیاره سوخت. حس کرد لازم نیست آنچه که هست را با هربار دیدنش به او گوشزد کند، اینکه او کوچک است و با یک تماس کوچک ممکن است بشکند. برای همین قانونش را شکست و سیاره را بدون نام رها کرد. روز بعد هم دوباره به دیدن سیاره رفت، و روز بعدترش و روزهای بعد از آن... ستاره‌ها خسته شده بودند. نمی‌دانستند دختر تنها کجاست. چرا باز با آن صدای شاد و زیبایش اسمشان را صدا نمی‌کند؟ آنها می‌درخشیدند، چشمک می‌زدند و به طور کاملا اتفاقی دنباله‌هایشان از کنار دخترک عبور می‌کرد. اما دخترک محو سیاره‌ی بی نامش شده بود... دختر تنها حس کرد نام آن سیاره‌ی کوچک، تنهاست. اما تنها که نام خودش بود. او غرق فکر و خیره به سیاره بود، در اطرافش ستارگان به شکلی جادویی می‌درخشیدند. دخترک گفت: تو تنها نیستی، نگاه کن. من اینجا هستم، در کنار تو. نمی گذارم تنها باشی...و دستش را برای نوازش سیاره کوچک دراز کرد...

دختری که خوابش نمی‌برد و از پنجره آسمان شهر را تماشا می‌کرد، لحظه ای انفجار نوری کوچک را دید... احتمالا یک سیاره یا ستاره مرده بود...

اشک هایی که نباریدند!

شنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۹، ۰۵:۳۸ ب.ظ
نویسنده : شی‍ ‍فته

چشمانم را به سختی باز می‌کنم. اول همه چیز تار است اما کم کم واضح می‌شود. دستم را به دیوار می‌گیرم و بلند می‌شوم. یادم می‌آید برای چه اینجا بودم، آمده‌بودم دنبال تو! اما تو کجایی؟ خاطرات بر مغزم هجوم می‌آورند. طعم گس آهن و خون را زیر زبانم حس می‌کنم. یادم می‌آید که چطور تنها شدم... یا بهتر برایت بگویم: چگونه تنهایم گذاشتی! حس می‌کنم باران می‌بارد، آخر همیشه در این موقع ها قهرمان فیلم درحالی که به دیواری تکیه داده، بر سرش باران می‌بارد. بعد هم خیلی شیک آهنگ lonly پخش می‌شود و همه گریه می‌کنند برای بخت شوم او... اما وقتی به صورتم دست می‌زنم، خشک است. باران نمی‌بارد. حس می‌کنم می‌توانم ببخشمت، همان گونه که لحظاتی پیش بخشیده بودمت و دنبالت می‌گشتم... اما پلکهایم سنگین است. تلاش می‌کنم خودم را هوشیار نگه دارم اما چشمانم از گریه های خشک خسته‌اند. همه چیز در تاریکی فرو می‌رود...

می‌خندی...!

جمعه, ۸ اسفند ۱۳۹۹، ۱۰:۳۶ ب.ظ
نویسنده : شی‍ ‍فته

 






میبینمت

توی آینده‌

داری میخندی

خوشحالی

همون آدمی شدی که میدونستم میشی

یه آدم واقعی

یه آدمی که می‌خوامش

فقط

فقط یه مشکل خیلی کوچیک هست

خیلی خیلی خیلی کوچیک

نه نه 

مشکل تو نیست

فقط

من اونجا نیستم

من توی خیالت غرق شدم

و راز عشقم به تو رو به جهان دیگری جار خواهم زد...

باید می‌دیدمش!

دوشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۹، ۰۹:۵۸ ب.ظ
نویسنده : شی‍ ‍فته

پیام را تایپ می‌کنم،

و بعد ارسال...

...

مطمئن نیستم پیامم را آنطور که می‌خواستم گرفته باشد،

یعنی تمام احساساتم را دریافت خواهد کرد؟

یعنی همه آن چیزهایی که می‌خواستم با نگاهم بگویم،

و تمام حرف‌هایی که در میان بازوانم بود؟

همه‌ی همه‌ی آن‌ها؟

مطمئن نیستم!

باید می‌دیدمش! 

از پشت یک صفحه مجازی، نوشتن پیامی پر از احساس...

بیهوده است که فکر کنم همه‌اش را خواهد فهمید...

نه نه!

مطمئن نیستم،

این صفحات نورانی مجازی چقد فاصله میانمان انداخته...

و چقدر دور شدیم...

دور

دور!

باید می‌دیدمش،

باید در چشمانش زل می‌زدم،

می‌گفتم،

و بعد در آغوش می‌گرفتمش،

باید می‌دیدمش...

باید...!

بی‌کلام