سردرگمم

آخرین مطالب

مطالب پربحث‌تر

۱۳ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

نه نمونه دولتی قبول شدم نه تیزهوشان

این چه وضعه شه آخه اه :D

البته نا گفته نماند هوش آزمون تیزهوشان رو صد زدم:)


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۲:۴۵
پریسا سادات ..

دو روز پیش رفته بودیم سینما و فیلم نهنگ عنبر 2 رو دیدیم.خیلی باحال بود.شما هم ببینید حتما:)

دیشب تولد مامان گلم بود .براشون یک لیوان بزرگ خوشگل و یک کیف چرم خریدیم:)

یکم از کیک که مونده بود رو امروز صبحونه خوردیمD:

این آخری رو ازش خیلی لذت بردم:)

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۲:۳۹
پریسا سادات ..

چرا به کسایی که چپ دست هستند میگن چپول؟ چرا به راست دست ها نمیگن راستول؟

چرا یکی چشاش کج و کوله می بینه میگن چشماش چپه و نمیگن چشماش راسته؟

چرا یکی کج ضربه میزنه می گن:چقد چپی و نمیگن چقد راستی؟

آخه ما که چپ دستیم چه گناهی کردیم که هرچی کج و کوله تو دنیا هست رو به ما نسبت می دهند؟

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۴
پریسا سادات ..

من باده نوش لب لعل تو ام یار

من محو تماشای جمال تو ام ای یار

ای که عشق تو مرا گنگ و پریشانم کرد

برگرد که آغوش تو مأوای من است یار

narges.firoozi


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۲۰:۳۷
پریسا سادات ..

سلام دوستان من دیروز صبح آزمون نمونه دولتی رو دادم .شما رو به خدا برام دعا کنید .دعا کنید قبول شم.

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۸
پریسا سادات ..

حتما بخونید خیلی زیباست.

نوشته اجتماعی زیبای داستان من تو او

.
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم .
 تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی . 
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا
*
من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم . 
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود .
 او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت.
*
معلم گفته بود انشا بنویسید . موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت
من نوشته بودم علم بهتر است . مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید . 
تو نوشته بودی علم بهتر است . شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی . 
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود. خودکارش روز قبل تمام شده بود. 
معلم آن روز او را تنبیه کرد.
بقیه بچه ها به او خندیدند.

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد. 
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد. خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته ! شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم گاهی به هم گره می خورند… گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت!
*
من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد . 
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید. 
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید. 
سال های آخر دبیرستان بود . باید آماده می شدیم برای ساختن آینده. 
من باید بیشتر درس می خواندم , دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد .
 او اما نه انگیزه داشت نه پول …درس را رها کرد دنبال کار می گشت. 
*
روزنامه چاپ شده بود. 
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت. 
من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم. 
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی. 
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک دعوای خیابانی کسی را کشته بود!
*
من آن روز خوشحالتر از آن بودم که به این فکر کنم کسی کسی را کشته است.
تو آن روز مانند همیشه پس از دیدن تصاویر روزنامه آنرا به کناری انداختی.
او اما آنجا بود بین صفحات روزنامه.این اولین بار بود که به او اینقدر توجه می شد.
*
چند سال گذشت .
 وقت گرفتن نتایج بود. 
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم.
 تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت. 
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود.
*
وقت قضاوت بود !! جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند.
من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند.
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند.
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند.
*
من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است!!!
من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود ؟؟؟
هر روز از کنار مردمانی می گذریم که یا من اند یا تو و یا او
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن او
پ.ن:بعد از خواندن این داستان کمی فکر لازم است....
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۳
پریسا سادات ..

بعضی از رابطه ها مثل بستن دکمه میمونن تا وقتی به تهش نرسیدی نمیفهمی که از اول اشتباه بوده.


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۰:۰۲
پریسا سادات ..

اگه بیاین و نظر ندین یا لایک نکنین معرفتتون رو نشون میده .هرکی نظر نده ایشالا کچل شه:)

حالا خود دانید.

دوست دارم نظراتتون رو بدونم امیدوارم خوشتون بیاد.منبع بعضی جملات از کتاب توتویی!،من منم!و من و ما!هست بعضی جمله ها یا شعر ها رو منبعش رو میزنم.

البته یادتون باشه بعضی جمله ها برای خودمه.

من روزنوشت نمیذارم یهو میام یه چیزی میذارم و میرم و به وب هاتون سر میزنم.

لایک یادتون نره  :)

خداحافظی نمی کنم خداحافظی نکنید فعلا :)

۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۲:۳۸
پریسا سادات ..

مرد در حال روزنامه خواندن بود که بلند خواند:تحقیق های انجام شده نشان می دهد که زن ها روزانه 30000 کلمه حرف می زنند در حالی که این تحقیق در مورد مرد ها فقط 15000 کلمه است.

زن:چون ما زنا باید یک جمله رو دوبار تکرارکنیم تا مردا بفهمن.

مرد:چی؟

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۲:۰۱
پریسا سادات ..

شازده کوچولو:هوا سرده به نظرت سردترین جای دنیا کجاست؟

روباه:سردترین جای دنیا میتونه نگاه اون آدمی باشه که دیگه هیچ احساسی نداره...!

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۲
پریسا سادات ..