سردرگمم

درد های پوستی کجا درد دوستی کجا

هم مرگ

  • پریسا سادات ..
  • پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۲:۲۳

تصویر مرتبط

هم مرگ


ابیات روانی شده را دور بریز

این درد جهانی شده را دور بریز


من را بگذار عشق زمین گیر کند

این زخم سراسیمه مرا پیر کند


این پچ پچه ها چیست رهایم بکنید

مردم خبری نیست رهایم بکنید


من را بگذارید که پامال شود

بازیچه ی اطفال کهن سال شود


من را بگذارید به پایان برسد

شاید لت و پارم به خیابان برسد


من را بگذارید بمیرد به درک

اصلا برود ایدز بگیرد به درک


من شاهد نابودی دنیای منم 

باید بروم دست به کاری بزنم


حرفت همه جا هست چه باید بکنم

با این همه بن بست چه باید بکنم؟


لیلی تو ندیدی که چه با من کردند

مردم چه بلاها به سرم آوردند


من عشق شدم مرا نمی فهمیدند

در شهر خودم مرا نمی فهمیدند


این دغدغه را تاب نمی آوردند 

گاهی همگی مسخره ام میکردند


بعد از تو به دنیای دلم خندیدن

مردم به سراپای دلم خندیدند


در وادی من چشم چرانی کردند

در صحن حرم تکه پرانی کردند


در خانه ی من عشق خدایی میکرد

بانوی هنر هنرنمایی میکرد


من زیستنم قصه ی مردم شده است

یک تو وسط زندگی ام گمشده است


علیرضا آذر،شعر هم مرگ،کتاب آتایا،نشر نیماژ

شعر:) لایک داره فک کنم

  • پریسا سادات ..
  • چهارشنبه ۴ مرداد ۹۶
  • ۱۷:۴۴

درچشمان تو چقدر آدم ها 

داس ها را به باغ من زده اند

سیب بکری برای خوردن نیست

تا ته باغ را دهن زده اند


علیرضا آذر  | از کتاب اسمش همین است



واقعا این شعر لایک نداره؟:)

پرسید : چگونه ای؟
گفتم : چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یک بر تخته ای بمانند؟
گفت : صعب باشد.
گفتم : حال من هم چنین است!
«عطار»
پیام های کوتاه