سردرگمم

آخرین مطالب

مطالب پربحث‌تر

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان زیبا» ثبت شده است

دختر کوچکی به مهمانشان گفت:« می خوای عروسک هامو ببینی؟» مهمان با مهربانی جواب داد:« آره عزیزم.» دخترک دوید و همه ی عروسک هایش را آورد. بعضی از آنها خیلی با نمک بودند. در بین آنها یک عروسک « باربی» هم بود. مهمان از دخترک پرسید:« کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟» و پیش خودش فکر کرد که دخترک حتما می گوید « باربی»؛ اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:« اینو بیشتر از همه دوست دارم.» مهمان با کنجکاوی پرسید: « این که زیاد خوشگل نیست!» دخترک جواب داد:« آخه اگه منم دوستش نداشته باشم، دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه؛ اون وقت دلش می شکنه…»
مهربانی را از کودکی آموختم که برای شیرین کردن آب دریا، آب نباتش را به دریا پرتاب کرد…”   

رالف اسکات

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۶
پریسا سادات ..

حتما بخونید خیلی زیباست.

نوشته اجتماعی زیبای داستان من تو او

.
من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم .
 تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی . 
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا
*
من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم . 
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود .
 او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت.
*
معلم گفته بود انشا بنویسید . موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت
من نوشته بودم علم بهتر است . مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید . 
تو نوشته بودی علم بهتر است . شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی . 
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود. خودکارش روز قبل تمام شده بود. 
معلم آن روز او را تنبیه کرد.
بقیه بچه ها به او خندیدند.

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد. 
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد. خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته ! شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم گاهی به هم گره می خورند… گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت!
*
من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد . 
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید. 
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید. 
سال های آخر دبیرستان بود . باید آماده می شدیم برای ساختن آینده. 
من باید بیشتر درس می خواندم , دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد .
 او اما نه انگیزه داشت نه پول …درس را رها کرد دنبال کار می گشت. 
*
روزنامه چاپ شده بود. 
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت. 
من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم. 
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی. 
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک دعوای خیابانی کسی را کشته بود!
*
من آن روز خوشحالتر از آن بودم که به این فکر کنم کسی کسی را کشته است.
تو آن روز مانند همیشه پس از دیدن تصاویر روزنامه آنرا به کناری انداختی.
او اما آنجا بود بین صفحات روزنامه.این اولین بار بود که به او اینقدر توجه می شد.
*
چند سال گذشت .
 وقت گرفتن نتایج بود. 
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم.
 تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت. 
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود.
*
وقت قضاوت بود !! جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند.
من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند.
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند.
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند.
*
من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است!!!
من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم
اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود ؟؟؟
هر روز از کنار مردمانی می گذریم که یا من اند یا تو و یا او
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن او
پ.ن:بعد از خواندن این داستان کمی فکر لازم است....
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۳
پریسا سادات ..