سردرگمم

درد های پوستی کجا درد دوستی کجا

سردرگمم

درد های پوستی کجا درد دوستی کجا

سردرگمم

پرسید : چگونه ای؟
گفتم : چگونه باشد حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یک بر تخته ای بمانند؟
گفت : صعب باشد.
گفتم : حال من هم چنین است!
«عطار»

پیام های کوتاه
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ بهمن ۹۷، ۱۷:۰۰ - جامانده از قافله عشق
    قشنگ بود
  • ۱ بهمن ۹۷، ۲۱:۰۲ - 00:00 :.
    +++++
نویسندگان

۲۷ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۳:۵۱
پریسا سادات ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۱
پریسا سادات ..

گفت:پریسا چقدر پر حاشیه ایی!!!

و من هنوز دارم به حرفش فکر می کنم. میبینم راست میگه، من پر از حاشیه ام... اما شما از هیچ کدومش خبر ندارید... چون من حوصله تعریف کردنشونو نداشتم..اما الان میخوام بگم...

*

بهتون گفتم که چقدر از دست خانم ایرانمنش دلگیر شدم؟؟؟ نگفتم ، انقدر موضوعش طولانیه که حوصله ی تعریفشو ندارم

*

گفتم چقدر خانم ایرانمنش اون روزی که غایب بودم پیش بچه ها ازم تعریف کرد و بچه ها حسابی از دستم کفری شدن؟؟؟ گفتم چقدر تو دفتر هم ازم تعریف کرده؟؟ گفتم دوستم بهم میگه مراقب خودت باش چشم نخوری؟ گفتم که به چشم اعتقاد ندارم؟؟ گفتم که من فقط به خدا اعتقاد دارم و معجزه هاش و مهربونیاش و اینکه آدم به هرچی اعتقاد داشته همون طوری اتفاقات براش رقم میخوره؟

*

گفتم که خانم امینی(دبیر علوم) برای بار چهارم اسمم رو پرسید و خودش هم خندش گرفته بود؟؟؟ گفتم که چقدر عاشقشم؟؟؟

*

گفتم که چقدر خانم رشیدی مهربون شده؟؟؟ گفتم که جاهارو خانم ایرانمنش عوض کرده(یکی از دلایل دلخوریم از دستش) و من نمیدونم که با کی حرف بزنم؟؟گفتم که رفتم میز آخر میشینم؟؟ گفتم که تو ادبیات شدم سرگروه سرگروه ها؟؟؟ گفتم که توی ریاضی خانم رشیدی گفت همون گروه های ادبیات اینجا هم همون طوریه گروهاتون و من گفتم که خانوم من گروه ندارم و گفت بهتر؟؟؟؟ گفتم که با این حال بازم عاشق خانم رشیدیم؟؟؟ گفتم که به خاطر یه غلط مسخره ریاضیمو شدم 19/5 و شیطون ترین بچه ی کلاس در مقابل حیرت بچه ها بالاترین نمره رو گرفته یعنی 19/75؟؟ 

*

گفتم که خانم طایفه(دبیر کار و فناوری) تا هفته ی پیش حتی اسممو بلد نبود این هفته کلی ازم تو کلاس تعریف کرد و بچه ها بهم چشم غره می رفتن اما من اصلا حواسم نبود و داشتم رو پودمان چاپ کار میکردم؟؟ و وقتی ستاره بهم گفت داشت در مورد من حرف میزد چشمام چهارتا شد؟؟؟

*

بهتون گفتم که درسا بعد از این که کلی آه و نفرین میکنه بعد میاد معذرت خواهی میکنه کلی و میگه ناراحت شدی؟؟؟ بابا من شوخی کردم و منم می گم نه بابا برای چی ناراحت شم؟؟؟ بهتون گفتم که درسا چقدر مهربونه؟؟؟


عجب!!!!چقد سوالی شد این متن:|

۱۰ نظر لایک ۲ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۱
پریسا سادات ..

صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت                          ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید  که  از  راست  نرنجیم  ولی                           هیچ عاشق سخن سخت  به  معشوق  نگفت


«حافظ»

۷ نظر لایک ۷ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۵:۵۵
پریسا سادات ..

سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده ی روشنایی


درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی


نمی بینم از همدمان هیچ برجای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی


ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا

فروشند مفتاح مشکل گشایی


عروس جهان گرچه در حد حسن است 

ز حد می برد شیوه ی بی وفایی


دل خسته ی من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین دلان مومیایی


رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده است خود آشنایی


مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشاهی کنم در گدایی


بیاموزمت کیمیای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی


مکن حافظ از جور دوران شکایت

چه دانی تو ای بنده کار خدایی


حافظ

پ.ن:حفظ کردم برای : 1-زنگ ادبیات یکشنبه 2-با مبینا دوتایی تو راه بخونیم شنبه:)

۷ نظر لایک ۵ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۲:۲۰
پریسا سادات ..

+چیکار داری با این پیرمرده؟؟؟

_این پیرمرد نیست، پیر نامرده

(بادم نیس مال کدوم فیلم بود...)

#دیالوگ-ماندگار

۲ نظر لایک ۴ ۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۱:۳۰
پریسا سادات ..
حس آرامش 
فرو رفتم درون خاطراتم...
یک نفس راحت
بر روی یک تاب
با آرامش خیال
دخترک کوچکی نشسته روی تاب
و فقط به این فکر میکند که دفعه ی بعد بیشتر بالا برود...
و باز هم بیشتر
دختری که دوست دارد رکورد دار بال رفتن با تاب باشد
او همین طور به بازی کودکانه اش ادامه می دهد...
و عروسکش را در آغوش میفشارد...
بوی کودکی به مشام می رسد
دخترکی آسوده
در دنیای رویاهایش غرق میشود
باز هم بالاتر
و حس میکند همه ی نگاه ها در حال رصد کردن او هستند
و باز هم عروسک را محکم تر میگیرد
چه هوای قشنگی
چه قدر همه جا زیباست 
وسرشار از حسی لبالب نشاط
نشاط کودکانه 
بدون دغدغه
بدون اضطراب
بدون تشویش
نشاط دخترکی با عروسکی کوچولو
با چشمانی سرحال
صورتی قبراق
و باز هم بالاتر...
می خندد
و عروسکش را سفت می چسبد...
بدون غم 
بدون ناراحتی
و هر بار بالاتر از قبل...
این تاب انگار قرار نیست هرگز بایستد
و هرگز از سرعتش کم شود
مانند زمان دخترک که هر لحظه به جلو حرکت می کند 
به سوی آینده 
و هرگز
هرگز 
نمی ایستد..
بالا
بالا
بالاتر...

آهنگ شماره ی دو


میدونم کوتاه ننوشتم معذرت می خوام ولی دلم نمیاد کوتاهش کنم:)
دعوت می کنم از یگانه و مبینا که توی چالش شرگت کنن:)
ماجده فکر کنم شرکت کرده مگه نه؟؟
۱۰ نظر لایک ۷ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۷:۴۳
پریسا سادات ..

مخم برا انشاء بالاخره کار کرد ..

خداروشکر...

+چه صدای رعد و برقی ... فک کنم بارون شه امروز...

۳ نظر لایک ۵ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۹
پریسا سادات ..
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۷ مهر ۹۷ ، ۱۶:۵۳
پریسا سادات ..

فردا عجب روزیه......

منتظر خبر های جدیدی باشید...

۴ نظر لایک ۳ ۱۶ مهر ۹۷ ، ۲۲:۱۱
پریسا سادات ..