سردرگمم

آخرین مطالب

مطالب پربحث‌تر

۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

از صدای این همه سکوت گوشم کر می شود

گاهی تیغه ی یک سکوت برنده تر از هر فریادی است...!!!

نمیشنوی؟؟؟؟چشمانت را که بدوزی گوش هایت سوت میکشند!!!یک زمان هایی که برسد چشمها چقدر وحشتناک پر چانه می شوند...


Narges.FIROOZI

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۸
پریسا سادات ..

درچشمان تو چقدر آدم ها 

داس ها را به باغ ن زده اند

سیب بکری برای خوردن نیست

تا ته باغ را دهن زده اند


علیرضا آذر  | از کتاب اسمش همین است



واقعا این شعر لایک نداره؟:)

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۴
پریسا سادات ..

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۱
پریسا سادات ..

روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد،اما ان مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد!

همان طور که دور می شدیم ،به دوستم گفتم:چه مرد عبوس و ترش رویی بود.»

دوستم گفت:«او همیشه این طور است!»

پرسییدم:«پس چرا تو به او احترام میگذاری؟!»

دوستم با تعجب گفت:«چرا باید به او اجازه دهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!»


هرگز فراموش نکنید که شما منحصر به فرد به دنیا آمده اید.   جان میسون

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۶
پریسا سادات ..

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم،خندیدیم ،دویدیم و به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم...


دومین روز بارانی را چطور؟

پیش بینی اشرا کرده بودی،چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم.سعی می کردی من خیس نشوم و شانه ی سمت چپ تو کاملا خیس بود...


وسومین روز را چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری.چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه ی راست من کاملا خیس شد...


و...و چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای این که پین های چتر،توی چش و چالمان نرود،دو قدم از هم دورتر راه برویم...


فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم،تنها برو...


منتسب به قلم دکتر علی شریعتی


یه منظور جالبی تو داستان هست ببینم کی می فهمه

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۵
پریسا سادات ..

دختر کوچکی به مهمانشان گفت:« می خوای عروسک هامو ببینی؟» مهمان با مهربانی جواب داد:« آره عزیزم.» دخترک دوید و همه ی عروسک هایش را آورد. بعضی از آنها خیلی با نمک بودند. در بین آنها یک عروسک « باربی» هم بود. مهمان از دخترک پرسید:« کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟» و پیش خودش فکر کرد که دخترک حتما می گوید « باربی»؛ اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:« اینو بیشتر از همه دوست دارم.» مهمان با کنجکاوی پرسید: « این که زیاد خوشگل نیست!» دخترک جواب داد:« آخه اگه منم دوستش نداشته باشم، دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه؛ اون وقت دلش می شکنه…»
مهربانی را از کودکی آموختم که برای شیرین کردن آب دریا، آب نباتش را به دریا پرتاب کرد…”   

رالف اسکات

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۶
پریسا سادات ..
زن گفت دوستت دارم.
مرد گفت:من هم دوستت دارم.
زن گفت:اگر می توانی ثابت کن،داد بزن تا همه ی دنیا بفهمن.
مرد آرام در گوش زن زمزمه کرد:دوستت دارم
زن گفت:چرا آرام و فقط برای من زمزمه میکنی؟
مرد گفت:چون تو همه ی دنیای منی...!
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۹
پریسا سادات ..