سردرگمم

گمشده در میان رویا

باران چشم‌هایش

جمعه, ۲۱ خرداد ۱۴۰۰، ۰۲:۳۰ ق.ظ
نویسنده : شی‍ ‍فته
به لبانم چشم دوخته و منتظر جواب است.
چیزی ندارم بگویم
اما درون چشمانش که زل میزنم
بغضی پشت چشمهایش میبینم.
او منتظر است تا چیزی بگویم و منفجر شود.
آنگاه دیوار از خون گریه هایش سرخ خواهند شد!
اما من هیچ نمیگویم.
داد می‌کشد
هوار می‌زند
اما بهانه دستش نمی دهم.
سکوت میکنم
مانند همیشه.
بعد او را به حال خود رها می‌کنم و از اتاق بیرون می آیم.
اما همه جا تیره و تار است.
راه خروجی نیست.
صدای فریادش را می‌شنوم.
از من جواب میخواهد تا بزند زیر گریه.
برمیگردم
نگاهش میکنم
چشمانش سرخ شده
لب و چانه اش میلرزند
وقتی حرف نمیزنم بیشتر عصبانی می‌شود
دیگر جوابم براش فرقی نمیکند
او می بارد
و من او را با اشکهایش تنها می گذارم.
می دوم به سمت پنجره
و برای نفس کشیدن تقلا می‌کنم
دستم را از پنجره بیرون می‌آورم
باران قطع شده
اما صورت من هنوز خیس است.