سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده ی روشنایی


درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی


نمی بینم از همدمان هیچ برجای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی


ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا

فروشند مفتاح مشکل گشایی


عروس جهان گرچه در حد حسن است 

ز حد می برد شیوه ی بی وفایی


دل خسته ی من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین دلان مومیایی


رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده است خود آشنایی


مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشاهی کنم در گدایی


بیاموزمت کیمیای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی


مکن حافظ از جور دوران شکایت

چه دانی تو ای بنده کار خدایی


حافظ

پ.ن:حفظ کردم برای : 1-زنگ ادبیات یکشنبه 2-با مبینا دوتایی تو راه بخونیم شنبه:)

پ.ن دو:دوستان دارید میرید رو مخم کامنتاتونو باز کنید دیگه:(