غم نداری ،مگرنه؟ چی ؟تو هم؟ عجب روزگاری شده! آخر می دانی ای روز ها همه حال دلشان غم گرفته است،یا بوی غم گرفته است یا به غم خو گرفته است!

چی؟ می خواهی شکایت کنی؟ پیش چه کسی؟ پیش این مردم؟ نه،فکر نمی کنم بتوانی ، تا بخواهی حرف بزنی، می بینی میان سفره ی دلشان گیر افتاده ای!

چی؟ می خواهی سنگ صبور باشی؟ تو خودت سنگ صبور می خواهی برادر من!

جان ؟ می خواهی داد بزنی؟ خوب بزن ،اما یادت باشد کسی در این آشفته بازار صدایت را نمی شنود!

می خواهی بخندی ؟ خوب بخند، من هم موافقم! اصلا بیا دوتایی با هم بخندیم به حال و روزمان... به سردرگمی امروزمان...!

من نویس:)