امروز شد یکم مرداد

بابام سرکاره

مامانم هم سرکاره

خواهرم رفته باشگاه

داداشم رفته کلاس

فقط من موندم

بی هیچ برنامه ی خاصی

بی هیچ چیزی

دلم برای دوستم یه ذره شده

داستانام همه نصفه نیمه 

فقط کتاب آنه شرلی بهم آرامش میداد 

دوتا رفیق خیالی برا خودم درست کردم

اما اونام رفتن

به هر حال هر کسی کار خودشو داره دیگه

هیچ وقت همیشه پیش اونایی که دوست داری نیستی

این وبم که شده قبرستوون اون یکی وبم شده قبرستون گاهی یه نفر میاد دو سه تا فاتحه می خونه و میره

کمتر کسی هم احتمالا حوصله اش میکشه بخونه چرندیاتمو

دیروز هم ... هیچی وللش

میومدم اینجا به این امید که با دو سه نفر حرف بزنم هر چند مجازی

ولی گاهی خیلی تنهایی شیرینه حتا اگه آدمو یاد این بندازه که تنهاست. 

نوسندگی خیلی میچسبه ها

ولی من حالشو ندارم

شاید یه زنگی به مبینا بزنم

ولی احتمالا یا شمالن یا مشهد 

ولی من تلاشمو میکنم

اگه باشن که خوبه نباشنم که هیچی...

:(

هیشکی تلاش نمیکنه شاد شم

شایدم هیشکی هنو نمیدونه تو تنهایی یه غمی هم هس

ما تلفنمون یه طرفه شد تو چرا...