« قهوه ی سرد آقای نویسنده »

تصویر مرتبط

این کتاب چاپ پنجاه و نهمشه 0-0

تکه هایی از متن کتاب:

* با خودم گفتم کاش سیگاری بودم،به نظرم سیگار آنچنان هم بد نیست،درسته بیماری های زیادی میاره ولی دشمن باحالیه.حداقلش اینه که در جواب پک هایی که بهش میزنی نمیگه،درست میشه یا چی بگم والا،پابه پات میسوزه...

* تو بارون پیاده برگشتم خونه،واقعا به قدم زدن زیر بارون نیاز داشتم،بارون آدم رو به دیوونگی میرسونه،یه چیزی فراتر از الکل،خوب میتونه هواییت کنه تا از آشفتگی های زمین رها بشی،حلال حلال.

* من بعد از سال ها زندگی کردن با این مردم فهمیدم که خطرناک تر از آدم هایی هیچ کتابی نخوندن ، آدم هایی هستن که فقط چندتا کتاب خوندن، اون ها دیگه خودشون رو از روشنفکرها میدونن و می خوان در مورد هر چیزی اظهار نظر تخصصی کنن، هر اتفاق یا داستانی رو به اون کتاب ها ربط میدن و از سطر به سطرش نقل قول میکنن.

* بهم گفت:"تا حالا شکار رفتی؟"گفتم"نه"گفت"من قبلا می رقتم.ولی دیگه نمی رم، آخرین باری که که شکار رفتم ، شکار گوزن بود،خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش،وقتی رسیدم بالا ی سرش هنوز جون داشت، نفس میکشید و با چشم هاش التماس میکرد،زیباییش مسخم کرده بود،حس کردم میتونه دوست خوبی واسه م باشه،می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسه ش درست کنم.اما خوب که فکر کردم فهمیدم که اینجوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هر وقت من رو ببینه یاد بلایی می افته که سرش آوردم،از نگاهش فهمیدم بزرگ ترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم."بعدش گفت"تو هیچ وقت نمیتونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی."

روزبه معین،نشر نیماژ