سردرگمم

درد های پوستی کجا درد دوستی کجا

شکارچیان غروب...

  • پریسا سادات ..
  • يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷
  • ۱۸:۰۵

ایوانا با خودخواهی لبخند زد- از سردرگمی ما ذوق می کرد-و پرسید:«شما آقایان متشخص و جنگجو،هیچ وقت داستان های پلیسی-جنایی خوانده اید؟ اگر خوانده باشید، حتما حالا حدس می زنید که چه حادثه ای در پیش است.»

ونچا از آقای کرپسلی پرسید:«تو هیچ وقت یک زن را زده ای؟»

او گفت«نه.»

ونچا غرید«من زده ام.»

جادوگر(ایوانا)هر هر خندید و گفت«کوتاه بیا.»و بعد جدی شد و ادامه داد:«اگر تو چیز با ارزشی داشته باشی و دیگران دنبالش باشند، بهترین جا برای پنهان کردنش کجاست؟»

ونچا هشدار داد:«اگر این مزخرفات ادامه پیدا کند...»

ایوانا گفت:«این مزخرفات نیست. حتی آدم ها هم جواب این یکی را می دانند.»

ما در سکوت فکر کردیم.بعد من طوری که انگار سر کلاس مدرسه مان باشم، دستم را بالا بردم  و گفتم:«بیرون،پیش چشم همه؟»

ایوانا برایم کف زد و گفت:«دقیقا!کسانی که دنبال چیزی می گردند-یا در پی شکارند-اگر چیزی را که می خواهند درست جلو چشمشان باشد ،به ندرت آن را پیدا میکنند.این نکته خیلی عادی است که چیز های آشکار و بدیهی اغلب از نظر دورند.»

...

برگرفته از کتاب شکارچیان غروب از مجموعه داستان های سرزمین اشباح«جلد هفتم»/نویسنده دارن شان/مترجم فرزانه کریمی

پ.ن:این کتاب خیلی زیباست و به کسانی که این کتاب رو نخواندند توصیه میکنم اگر خواستند بخوانند حتما از اولین جلد شروع به خواندن کنند.

:]

  • نمایش : ۶۴
  • hani aliabadi
    ممنون از معرفی :))
    خواهش میکنم عزیزم:))
    یگـ ـانـه
    :|چه کمرشکن بود حرفش
    آره:|
    استاد بزرگ
    باید کتاب جالبی باشه ...
    ممنون از معرفی.
    :)
    خواهش میکنم.
    اقای رمانتیک
    ممنان:)
    :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    پرسید : چگونه ای؟
    گفتم : چگونه باشم حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هر یک بر تخته ای بمانند؟
    گفت : صعب باشد.
    گفتم : حال من هم چنین است!
    «عطار»
    پیام های کوتاه