ایوانا با خودخواهی لبخند زد- از سردرگمی ما ذوق می کرد-و پرسید:«شما آقایان متشخص و جنگجو،هیچ وقت داستان های پلیسی-جنایی خوانده اید؟ اگر خوانده باشید، حتما حالا حدس می زنید که چه حادثه ای در پیش است.»

ونچا از آقای کرپسلی پرسید:«تو هیچ وقت یک زن را زده ای؟»

او گفت«نه.»

ونچا غرید«من زده ام.»

جادوگر(ایوانا)هر هر خندید و گفت«کوتاه بیا.»و بعد جدی شد و ادامه داد:«اگر تو چیز با ارزشی داشته باشی و دیگران دنبالش باشند، بهترین جا برای پنهان کردنش کجاست؟»

ونچا هشدار داد:«اگر این مزخرفات ادامه پیدا کند...»

ایوانا گفت:«این مزخرفات نیست. حتی آدم ها هم جواب این یکی را می دانند.»

ما در سکوت فکر کردیم.بعد من طوری که انگار سر کلاس مدرسه مان باشم، دستم را بالا بردم  و گفتم:«بیرون،پیش چشم همه؟»

ایوانا برایم کف زد و گفت:«دقیقا!کسانی که دنبال چیزی می گردند-یا در پی شکارند-اگر چیزی را که می خواهند درست جلو چشمشان باشد ،به ندرت آن را پیدا میکنند.این نکته خیلی عادی است که چیز های آشکار و بدیهی اغلب از نظر دورند.»

...

برگرفته از کتاب شکارچیان غروب از مجموعه داستان های سرزمین اشباح«جلد هفتم»/نویسنده دارن شان/مترجم فرزانه کریمی

پ.ن:این کتاب خیلی زیباست و به کسانی که این کتاب رو نخواندند توصیه میکنم اگر خواستند بخوانند حتما از اولین جلد شروع به خواندن کنند.

:]